چه قشنگ میگه دکتر انوشه:" بحث کردن با آدم های احمق مثل کشتن پشه رو صورت خودته، شاید بتونی پشه را بکشی ولی قطعا اول یک سیلی به خودت زدی..."...امروز عالی بودسفر کوتاهی به سرانزارفتن پیش مامان رفتن به باغ یکی از آشناها و خریدن انار شام دورهمی و دیدن پدرسالار..چه تایم خوبی این سریال را نشون میدن،ساعتی که سفره شام را میکشم همه خانواده دور هم جمع شدیم و فیلم قدیمی که برا هممون خاطره داره را تماشا میکنیم دقیقا حس میکنم تو همون دوران هستم هنوز دختر خونه بابام هستم و هیچ دغدغه ای ندارم جز اینکه ببینم آخر آذر برنده میشه یا آقا اسداله؟؟؟♥ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:30 توسط اف.شین
:
از مدرسه علی زنگ زدند بچه در حین بازی افتاده لطفا تشریف بیارید ببریدش دکترخدا میدونه با چه حالی رسیدیم مدرسه خدا را شکر شکستن نبود ولی شدیدا ورم کرده بودبردیمش دکتر عکس و کلی کار انجام داد تا خیالمون راحت شه چیزی نیست..اون وسط پزشک دعوامون کرد که هیچ وقت بچه ای که تو مدرسه دچار حادثه شده را شخصا نبرید دکترباید حتما زنگ بزنید اورژانس بیاد تا فردا دچار مشکل نشید...واقعا فکر میکنه پدر و مادر میتونند حال بد بچه را ببینند و منتطر بشینن اورژانس بیاد ...خدا را شکر به خیر گذشت ♥ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۲ ساعت 12:16 توسط اف.شین
:
یک کاری هست یک ماهی میشه درگیرشمخدا بخواد فردا اجرایی میشه و تمام امشب دیدم کارشناس مقابل من پیام داده که من خیلی استرس دارم اگه استقبال نشه چی؟ جاش را عوض کنیم؟ آخه من چی بگم؟بعد از اون همه اطلاع رسانی و پخش پوستر و اطلاعیه داخل سایتها و کانال های مختلف چطوری بیام مکان را جابجا کنممطمئن هستم مدیریت هم شاکی میشن...بهش گفتم حالا بزار فردا تا یک ساعتی مستقر باشند دیدیم کسی نیومد جابجا می کنیم سریع.فردا یادم باشه حتما ابن موضوع را به مدیر اطلاع بدم که بعد از جابجایی برا خودم شر نشهواقعا این طور پروژه ها نفس گیر و سختن♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:52 توسط اف.شین
: